مهمونی طور :))

خرید بک لینک
بسم الله مهربون :)

امروز رفتیم خونه ی مهدیه اینا :) واقعا یکی از بهترین روزهای زندگیم بود ... قبلش نازنین بهم زنگ زد گفت من خجالت میکشم تنهایی برم داخل ، اگه زودتر رسیدی صبر کن تا منم بیام D; قشنگ سه چهار بار هم تاکید کرد -_-

ولی خب من سرگرم برنامه هام شدم ، با خودم فک میکردم مثلا ساعت باید 3 و اینا باشه ... ولی وقتی ساعتو نگاه کردم5:20 بود ، ما هم 5:30 قرار داشتیم :||

دیگه دیدم با سرعت برق هم آماده بشم بازم دیر میرسم چون خونه ی ما اینوره شهره خونه ی مهدیه اینا اونور شهر ~_~

نازنین کلی زنگ زد که تو کجایی پس خیلی گرمه D; آخرش عصبانی شد گفت به درک تنهایی میرم تو D;

فک میکنم شیش بود رسیدم :) چقد مامانش ساده و صمیمی بود *_* اصن عاشق مامانش شدم *_* خیلی مهربون و خون گرم بود ... وقتی که میخواستیم بیاییم باباشم اومد :) بهمون گفت شماره ی خونتونو بدید :|| بعد ما هم مونده بودیم چرا :|| به جای ما مهدیه شماره هارو گفت اونم زنگ زد خونه هامون O_O ما هم که فقط گیج داشتیم نگاش میکردیم D; به اهل منزل هامون گفت باید شام تشریف بیارید که آشناهم بشیم :) چقد مهربون و خوش برخورد بودن ... مگه میذاشتن ما بیاییم ؟ میگفتن حداقل خودتون بمونید *_* کادو هامونم که به سختی قبول کردن :||

داداششم که دیگه اصن نگم :)) از اون بچه های خنده رو بود :)

+برنامه ی امروزم رسما همش موند :(( ولی خب چاره چیه ... نمیشد که نرم دیدنیه داداشش :))

+بچه های ریاضی خدا پشت و پناهتون :))دلتون آروم ^_^ امیدوارم نتیجه ی دلخواه رو بگیرید *_*

توی عنوان هم تاکید میکنم که اگه حساسید نرید ادامه ی مطلب !...

ما را در سایت توی عنوان هم تاکید میکنم که اگه حساسید نرید ادامه ی مطلب ! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 4:08

صفحه بندی