رفته بودیم خونه آزاده اینا ، بچه ها به زهرا خبر داده بودن ، اونم اومده بود با دختر هفت ماهه ش تازه *_* خیلی گوگولی و دلبر بود :)
من همیشه دوستیم رو با دوستاییم که ازدواج میکنن کمرنگ میکنم ، انقدی که دیگه کلا تموم شه ! امروزم بچه ها بهش گفته بودن بیاد اونم به خاطر نی نیش D;
اصن جنس دغدغه هامون خیلی فرق میکرد ... حس میکردم نسبت به ما خیلی بزرگتره ... نگرانی ها و دغدغه هاش مث ما نیست ... من و آزاده و نرگس هنوزم برای یه تیکه لواشکِ دهنی کلی دنبال هم میدوییم ، هنوزم با سرخوشی و خنده کلی میزنیم توی سر و کله ی همدیگه ، و کلا خیلی بچه بازی هایِ دیگه ای که حس میکردم زهرا به خاطرشون معذبه :) خیلی پخته و خانم تر به نظر میرسید :)
از زندگیش گفت ، از همسرش ، جوری که به نظر میومد همه چی خوب بود و من عمیقا براش خوشحال شدم :) لیاقت این خوشبختی رو داره واقعا ... دختره ماه و فوق العاده ایه *_*
+پیام های بات کانال فوق العادن D: امشب همه رو جواب میدم :)
+الهی که بخواین و بشه ، گول گوروم :))
توی عنوان هم تاکید میکنم که اگه حساسید نرید ادامه ی مطلب !...