
بسم الله مهربون :) مث اون وقتایی که یهویی وسط زندگیت میمونی و از خودت میپرسی خب حالا قدم بعدی چیه ؟!انگار با یه اتفاق همه ی هدف و راه هات یهویی بی معنی میشه ! انگار جذابیتش رو از دست میده ! تهی و خالی میشی ! یه وقتایی از زندگی انقد سر در گمی ، انقد گیجی که خودتم نمیدونی چه خبره ... فقط باید همچنان به تلاشت ادامه بدی و همه چی رو بسپاری دست خدا ... ازش بخوایی بهترین رو سر راهت قرار بده ... باید اعت...
ادامه مطلب
بسم الله مهربون :) از مطب دکتر که اومدم بیرون حس میکردم الانه که غش کنم :) ناهارم نخورده بودم ... فک میکردم قند و فشارم افتاده ... هوا هم به شدت گرم بود آفتابم یه جوری میتابید فرق سرم انگار ارث باباشو میخواست :|یه کافی شاپ همون اطراف بود خوشبختانه باز هم بود ... بی توجه نشسته م روی اولین میز خالی .....
ادامه مطلب
بسم الله مهربون :) همش میگفت دست نزن به اون وسیله ها ... چکار میکنی ... الان میندازی میشکنی ... سابقه داری بیا کنار ... منم همچنان گوش نمیدادم :||دستم خورد به شیشه ی عطرش ، از روی میز افتاد و شکست D; اولش افتاد دنبالم که بگیرم ، منم با جیغ داشتم فرار میکردم ... بعد یهویی انگار که یه چیزی یادش بیاد و...
ادامه مطلب